بازگشت به منطق احترام متقابل به حاکمیت کشورها، تنها راه کاهش تنشهای مزمن در غرب آسیا است.
یادداشت مهمان- «ماندانا باران کارشناس مسائل بین الملل: تنشها و درگیریهای اخیر در منطقه، که با دخالت آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران تشدید شدهاند، را نمیتوان صرفاً رخدادی مقطعی یا نتیجهی تحولات چند سال اخیر دانست. از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که نقطهی آغاز بیاعتمادی عمیق در روابط ایران و آمریکا بود، تا بحرانهای بعدی در منطقه، سیاست آمریکا همواره با ادعای برقراری ثبات و مبارزه با تروریسم توجیه شده است. با این حال، کارنامهی این مداخلات نشان میدهد که در عمل، اغلب به بیثباتی، تقویت افراطگرایی و بازتولید خشونت منجر شدهاند.در این بستر تاریخی، درگیریهای اخیر علیه ایران نیز حلقهای تازه از همان منطق مداخلهگرایانهای است که طی دهههای گذشته بارها در منطقه آزموده شده و نتایجی معکوس به بار آورده است. تلاش برای تحمیل نظم مطلوب از طریق کودتا، اشغال، تحریم یا سرنگونی حکومتها، به جای صلح پایدار، بحرانهای عمیقتری ایجاد کرده است. درک این تحولات بدون بازخوانی این سابقه تاریخی ممکن نیست.
۱. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و آغاز بیاعتمادی تاریخی
مداخله آمریکا در سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق در سال ۱۳۳۲، یکی از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران و خاورمیانه است. دولت مصدق با تکیه بر مشروعیت ملی، اقدام به ملیکردن صنعت نفت کرد؛ اقدامی که با منافع بریتانیا و سپس آمریکا در تضاد قرار گرفت. در نتیجه، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا با همکاری بریتانیا، در عملیات آژاکس به سرنگونی دولت منتخب مصدق کمک کرد.این کودتا نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران و منطقه بود. آمریکا با این اقدام نهتنها در روند دموکراتیک یک کشور مستقل دخالت کرد، بلکه با حمایت از حکومت استبدادی محمدرضا پهلوی، به شکلگیری نوعی وابستگی امنیتی و سیاسی انجامید که نارضایتی عمیق اجتماعی و سیاسی را در ایران انباشته کرد. این اقدام بذر یک بی اعتمادی تاریخی و ساختاری را در ذهن ایرانیان کاشت؛ بیاعتمادیای که در جنگ اخیر نیز همچنان نقش تعیینکننده دارد.
۲. حمایت از اسرائیل و تثبیت سیاست مداخلهگرانه
در دهههای بعد، حمایت گسترده آمریکا از اسرائیل به یکی از محورهای ثابت سیاست واشنگتن در خاورمیانه بدل شد.این حمایت، آمریکا را به بازیگری اصلی در بحرانهای منطقه بدل کرد و در نگاه بسیاری از جوامع، از میانجی به طرفی ذینفع و مداخلهگر تغییر ماهیت داد.این رویکرد، اگرچه از منظر آمریکا بخشی از راهبرد حفظ موازنه مطلوب منطقهای محسوب میشد، اما در عمل به افزایش خشم عمومی در جهان عرب و اسلام، انجامید. حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل، بهویژه در بحرانهای فلسطین، لبنان، سوریه و در نهایت در تنشهای مرتبط با ایران، سهم مهمی در بازتولید بیثباتی منطقه داشته است.
۳. انقلاب ۱۳۵۷ و تغییر الگوی تقابل
پیروزی انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷، توازن راهبردی مورد نظر آمریکا در خاورمیانه را برهم زد. سقوط حکومت پهلوی، که متحد اصلی واشنگتن در منطقه به شمار میرفت، منجر به شکلگیری یک نظم سیاسی جدید شد که بر استقلال سیاسی، نفی سلطه خارجی و مقابله با نفوذ آمریکا تأکید داشت.از آن پس، روابط دو کشور وارد مرحلهای ساختاری از تقابل شد. اشغال سفارت آمریکا و بحران گروگانگیری، این تنش را تثبیت کرد .از آن پس، سیاست آمریکا در قبال ایران بر محور مهار، فشار، تحریم و تلاش برای تضعیف نفوذ منطقهای تهران شکل گرفت. این سیاست، در کنار حمایت از رقبای منطقهای ایران، باعث شد که تنش میان دو کشور به یکی از محورهای اصلی بحرانهای خاورمیانه تبدیل شود.
۴. جنگ ۸ ساله ایران: حمایت از صدام و نهادینهشدن بیاعتمادی
با آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹، آمریکا در ظاهر بیطرف بود، اما در عمل حمایت از عراق را در دستور کار قرار داد. این حمایت شامل کمکهای اطلاعاتی، سیاسی، مالی و امنیتی بود. آمریکا همچنین در برابر استفاده ارتش عراق از تسلیحات شیمیایی علیه نظامیان و غیرنظامیان، ( مانند فاجعه حلبچه) سکوت کرد. این دوره تجربهای عینی از این واقعیت بود که در ساختار قدرت جهانی، نهادهای بینالمللی و قدرتهای غربی لزوماً از اصول حقوقی و اخلاقی یکسانی پیروی نمیکنند و نهادهای بین المللی و شعارهای حقوق بشری غرب، صرفا ابزاری سیاسی هستند.
۵. جنگ خلیج فارس و گسترش حضور نظامی آمریکا در منطقه
حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰ فرصت تازهای برای گسترش مداخله مستقیم آمریکا در خاورمیانه فراهم کرد. عملیات طوفان صحرا در سال ۱۹۹۱ اگرچه با هدف آزادسازی کویت انجام شد، اما به استقرار گسترده نیروهای آمریکایی در خلیج فارس انجامید. از این مرحله به بعد، حضور نظامی مستقیم آمریکا در منطقه شکل نهادینهتری پیدا کرد.این حضور گرچه در نگاه واشنگتن ابزاری برای بازدارندگی و کنترل منطقه بود، اما در عمل به افزایش حساسیتهای سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک در منطقه انجامید.
بسیاری از جریانهای اسلامگرا و ضدغربی، حضور پایگاههای آمریکایی در سرزمینهای اسلامی را نشانهای از اشغال و سلطه خارجی تلقی کردند. این وضعیت، بهویژه در شکلگیری زمینههای اجتماعی و تبلیغاتی برای گروههایی مانند القاعده مؤثر بود.
۶.جنگ افغانستان (۲۰۲۱-۲۰۰۱): (خیانت دوحه و فروپاشی دولت افغانستان)
پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، آمریکا با هدف براندازی حکومت طالبان و نابودی سازمان القاعده، عملیات نظامی گستردهای را در افغانستان آغاز کرد. طالبان از قدرت ساقط و سازوکار تشکیل دولت موقت و سپس دولت منتخب، همراه با ایجاد نیروهای امنیتی ملی، آغاز گردید. پس از سقوط طالبان، بهویژه در مراکز شهری، پیشرفتهایی در زمینههایی چون بسط آزادیهای مدنی و ارتقاء حقوق زنان مشاهده شد. ساختار حکومتی جدید با چالشهای عمیقی دست به گریبان بود؛ فساد مالی گسترده، اختلاس قابل توجه از کمکهای بینالمللی و پدیده “سربازان خیالی” (ثبت پرسنل نظامی غیرواقعی در تشکیلات) از جمله این مشکلات بودند که به تضعیف شدید نهادهای دولتی منجر شد.در سال ۲۰۱۸، دولت دونالد ترامپ، مذاکرات مستقیمی را با نمایندگان طالبان در دوحه، قطر، آغاز کرد.این مذاکرات، که در ابتدا رئیسجمهور وقت افغانستان، اشرف غنی، از جزئیات کامل آن مطلع نبود، در نهایت به امضای توافقنامه صلح دوحه در سال ۲۰۲۰ انجامید. در آن مقطع، طالبان با اتکا به درآمدهای حاصل از قاچاق مواد مخدر، پشتیبانیهای منطقهای و پایگاه مردمی در برخی مناطق، به یک نیروی نظامی و سیاسی تأثیرگذار تبدیل شده بود.توافق دوحه شرایط را برای خروج نیروهای آمریکایی فراهم ساخت. متعاقب آن، در اوت ۲۰۲۱، دولت جو بایدن، دستور خروج نهایی نیروها را صادر کرد. ارتش افغانستان که با چالشهای ساختاری و کاهش حمایتهای بینالمللی مواجه بود، ظرف چند روز فروپاشید و طالبان بدون مقاومت گسترده در کابل، کنترل کشور را به دست گرفت و مجدداً به قدرت بازگشت.
۷. اشغال عراق در ۲۰۰۳
بزرگترین خطای نظامی تاریخ معاصر آمریکا، حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ به بهانه وجود تسلیحات کشتار جمعی بود. باوجود ادعاهای قاطع دولت جورج بوش پسر، گزارش های رسمی آژانس های اطلاعات آمریکا رسما تایید کردند که صدام حسین در زمان حمله هیچ گونه ذخیره سلاح کشتار جمعی نداشتهاست. پس از سقوط بغداد؛ امریکا یک دیپلمات ارشد امریکایی به نام پل برمر را به عنوان حاکم مطلق و غیرنظامی عراق (رئیس حکومت موقت ائتلاف) منصوب کرد. برمربیش از یک سال مانند یک پادشاه بر عراق حکم راند و دو دستور ویرانگر صادر کرد: انحلال ارتش عراق و پاکسازی کامل اعضای حزب بعث. این تصمیم صدها هزار نظامی مسلح آموزش دیده و خشمگین را بیکار و روانه جامعه کرد. ارتش امریکا هزاران تندرو را همراه با همان افسران ارتش منحل شده صدام در زندان بوکا تحث بازداشت قرار داد . این زندان به دانشگاه تروریسم تبدیل شد، جایی که نبوغ نظامی افسران بعثی با ایدئولوژی افراطی جهادی ترکیب شد و ابوبگر البغدادی کادر رهبری اصلی داعش را در همین زندان زیر نظر امریکا پایه ریزی کرد.
۸.مداخله در لیبی۲۰۱۱ و سیاست سرنگونی حکومت و فروپاشی کشور
معمر قذافی در سال ۲۰۰۳ ، هراسیده از سرنوشت صدام ، داوطلبانه تمام تجهیزات و سانتریفیوژهای برنامه هسته ای خود را بار کشتی کرد و تحویل امریکا داد تا تحریم ها برداشته شود اما در سال ۲۰۱۱ امریکا و ناتو به بهانه بهار عربی هدف حملات نظامی قرار گرفت و حکومتش سقوط کرد. سقوط قذافی، بهجای ایجاد دموکراسی و ثبات، به فروپاشی نهادهای دولتی، رقابت مسلحانه گروهها و ظهور شبکههای افراطی انجامید.این تجربه، برای بسیاری از کشورهای منطقه ، این پیام را تقویت کرد که اعتماد به وعدههای امنیتی غرب و خلع سلاح داوطلبانه، لزوماً بهامنیت منتهی نمیشود.
۹. سوریه ۲۰۱۱ و تداوم سیاستهای مداخلهگرانه
بحران سوریه از ۲۰۱۱ به بعد، صحنه تازهای از مداخلات آمریکا و متحدان منطقهای آن شد. این بحران، همراه با ظهور داعش، یکی از آشکارترین نمونههای بازتولید بیثباتی از دل مداخله خارجی بود. آمریکا در قالب ائتلاف ضد داعش وارد عمل شد، اما پیدایش این گروه خود حاصل فروپاشی ساختارهای امنیتی عراق و سوریه بود.در همین دوره،جمهوری اسلامی ایران و متحدانش در مقابله با داعش نقش فعالی ایفا کردند. این امر، به افزایش وزن منطقهای ایران و تقویت محور مقاومت انجامید؛ نتیجهای که در تضاد با اهداف مهار ایران بود.
سیاست آمریکا در قبال ایران در دهههای اخیر از مهار غیرمستقیم به فشارهای حداکثری، تحریمهای گسترده و اقدامات امنیتی تغییر یافته است. خروج از برجام و کاهش تعهدات آمریکا نیز چشمانداز دیپلماسی را دشوارتر کرده و منطقه را به سمت تنشهای فزاینده سوق داده است.
بنابراین، تشدید اخیر تنشها نه نشانهی قدرت آمریکا، بلکه ادامهی همان الگوی پرهزینه و کماثر است. عبور از چرخهی تنش و مداخله تنها از طریق درک واقعیتهای ژئوپلیتیکی، احترام به حاکمیت ملی، بازسازی اعتماد و کنارگذاشتن سیاستهای مداخلهجویانه امکانپذیر است. در غیر این صورت، این تنشها بهجای حل بحران، زمینهساز چالشهای جدید و افزایش بیثباتی خواهند بود. بازگشت به منطق احترام متقابل به حاکمیت کشورها، تنها راه کاهش تنشهای مزمن در خاورمیانه است.
Δ